نفرین نامه

سلام

 دوستان میخوام اسم وبلاگمو عوض کنم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 20:31  توسط یوسف جوٍن  | 

گفته بودی که کشتی ای هستی
دل سپرده به هر چه دریاها
بی مسافر، اسیر چنته ی موج
رهسپاری به شهر رؤیاها

در تلاطم میان طوفان ها
جز خدا، هیچ کس کنارت نیست
ناخدایت خدایِ آبیِ عشق
ساحلی هم به انتظارت نیست

به خدا! ای الهه ی دریا
من هم اینجا غریب و تنهایم
خسته ام از مرارت ساحل
عاشق شور و حال دریایم

هرشب اینجا در این سواحل غم
شاعر شعرهای: ای کاشم...
گفته بودی که کشتی ای هستی
خواستم تا «مسافرت»باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 21:19  توسط یوسف جوٍن  | 

زندگی رانخواهیم فهمیداگرازهمه گل های سرخ دنیا متنفرباشیم فقط چون درکودکی وقتی خواستیم گل سرخی بچینیم خاری دردستمان فرورفته است؟

زندگی رانخواهیم فهمیداگردیگرآرزوکردن ورویا دیدن راازیادببریم وجرات زندگی بهترداشتن راازلب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطرکه درگذشته یک یاچندتااز آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی رانخواهیم فهمیداگر عزیزی رابرای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطرکه دریک لحظه خطایی ازاوسرزدوحرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی راهرگزنخواهیم فهمید اگردیگردرس ومشق رارهاکنیم وبه سراغ کتاب نرویم فقط چون دریک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم ونتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را هرگزنخواهیم فهمید اگردست ازتلاش وکوشش برداریم فقط به این دلیل که یکبار درزندگی سماجت وپیگیری ما بی نتیجه ماند.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 17:6  توسط یوسف جوٍن  | 

توجه                                                                         توجه             

دیگه دارم مرد میشم تلو خدا خجالتم ندین  امشب میرم خواستکاری بعد برگشتنم براتون تعریف میکنم 

اونقد استرس دارم ک همش میرم دستشویی 

یا خدا خودت کمکم کن هیچ کسی ازم سوالو جواب نبرسه اخ از خجالتم نمیتونم چیزی بکممممم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 15:39  توسط یوسف جوٍن  | 

غمگینم,,,به اندازه ی پیرزنی که آخرین سرباز آمده از جنگ پسر او نباشد
غمگینم,,,به انداره ی پدری که جیبهایش از سفره خالی تر است
غمگینم,,,به اندازه ی پرنده ی رهایی که شب اول قفسش است 
غمگینم,,,,,,
______

امروز خسته تر از هر روزم
کاش میشد گوشه ای نوشت: 
خدایا خسته ام ,,,فردا بیدارم نکن
خستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 15:59  توسط یوسف جوٍن  | 

بـــــــاش….. گـــــــاهــــي اخــــم كـــــــن گـــــــاهـــــي دعـــــــوايـــم كـــــن گـــــــاهـــــي دوستــــــم نـداشتــــــه بـــاش امـــــــــا…. هميشـــــه بــــاش ….مـــــــن طـــاقـــت نــدارم …. كــم مــــي آورم ….تـــــو را ..در لحــــــظــه هــايـــــم....
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 19:35  توسط یوسف جوٍن  | 

لمس کن کلماتی را

که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته های را

که لمس نا شدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را

که خیس اشک است و پر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که میدانی من چگونه

عاشقت هستم.

لمس کن این با تو بودن هارا

لمس کن ...

همیشه عاشقت میمانم

                         دوستت دارم ای بهترین بهانه ام                                                    

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 20:7  توسط یوسف جوٍن  | 

مرگ انسان زمانى است كه:

نه شب بهانه اى براى خوابيدن دارد...

و نه صبح دليلى براى بيدار شدن...!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 20:3  توسط یوسف جوٍن  | 

 

 

درنگـــاهــتــ چیـــزیســتـــ کــه نمـــیدانــم چیســت!

 

 

مثل آرامـــشــ بعداز یک غـــم،

 

 

مثل پیداشدن یک لبـــخــند

 

 

 

مثل بوی نم بعداز بــــارانـــــ

 

                  درنگـــاهتــــ چیــزیســتــــ که نمــیدانــم چیســت!

 

 

من به ان محــتاجمـــ...

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 20:2  توسط یوسف جوٍن  | 

زوركار غريبيست نازنين روزكار غريبيست ...اي مث من در خود اسير ليلاي من بامن بمون 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 21:0  توسط یوسف جوٍن  | 

بارالهی آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 16:30  توسط یوسف جوٍن  | 


بعضی وقتا سکوت میکنی
چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرفی بزنی…
بعضی وقتا سکوت میکنی
چون واقعا” حرفی واسه گفتن نداری….
گاه سکوت یه اعتراض …
گاهی هم انتظار…
اما بیشتر وقتا سکوت واسه اینه که
هیچ کلمه ای نمیتونه
غمی که تو وجودت داری توصیف کنه

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 19:31  توسط یوسف جوٍن  | 


i413141_11.gif (391×59)


اخـــــ ـــ ــــ ـــــ ـــ

خـــ ــــ ـــ ــــــ ـــــــ ـــــــــ ــــــ ــــ ـــدا

جونـــ ـــ ــ ــــ ـــــــ

خیلیــــ ـ ـــــــ ـــــ ـــــــــ ــــ ـــــــ ــ ـــ ــ

دلمــــــ ـــــ ــــ ــــ

گرفتهــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــــ ــــــ ـــــ ـــ ـــ

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 17:55  توسط یوسف جوٍن  | 

ببین نبودنتـــ چه به روز سبز ها می آورد . . .

"آدم" من ...

تــو نــَ بآشی . . .

در حسرت نگاه تــو

"حوا"یتـــ زرد میشود

به همین سادگی . . .

پ.ن: جهان چیزی شبیه چشم های تــوست ...

... : به دنیا اومدم تا عآشقــ "تــ" باشم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 17:42  توسط یوسف جوٍن  | 

به دست خود درختي مينشانم            به بايش جوي ابي ميكشانم

كمي تخم جمن بر روي خاكش             براي يادكاري ميفشانم

درختم كم كم  ارد برك و باري               بسازدبرسرخودشاخساري

جمن رويد در انجاسبز وخرم                شودزيردرختم سبزه زاري

تابستان ك كرما رو نمايند درختم جتر خودرا مي كشايد

حنك مي سازد انجارا زسايه              دل هررهكذر را مي ربايد

به بايش خسته اي بي حال و بي تاب ميان روزكرمي،ميرود خواب شود بيدار و كويد:اي ك اينجا

درختي كاشتي، روح تو شاد....

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 18:27  توسط یوسف جوٍن  | 

چون پرنده اگر لرزیدام..زیربارون اگرترسیدم..وحشتم رابه توبخشیدم..سکوتم رابه چشم دیدم..تافهمیدم..چه دل شکنن بودد..این راه من بود این راه من بود..صدباراگرکشیدم سایه ای راسرنبریدم...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 0:40  توسط یوسف جوٍن  | 

زمستان 

هم به ســَــردی گذشت ...


مثــل دل ِ تـــو ...

از دل ِ مـــن ...

برف هـــایش همه آب شدند ...

مثـــل دلِ مـــن ...

برای ِ دل ِ تــــو ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 19:1  توسط یوسف جوٍن  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 14:43  توسط یوسف جوٍن  | 

بــعــد تــو هــیــچ چــیــز دوســت داشــتــنــی نــیــســت کــــوه غـــصـــه از دلـــم رفـــتـــنـــی نـــیــســـت

حــــرف عــــشـــق تـــورو مـــن بــــا کــــی بـــگـــم  هــــمـــه حـــرفـــا آخـــه گـــفـــتـــنـــی نـــیـــســـت

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 21:8  توسط یوسف جوٍن  | 



این من، ته مانده من است... ای خاطره پیر مراعات کن، حال که در قلب من قلم می میرد، اکنون که در خانه من نفس می گیرد... ای خاطره پیر مراعات کن، اینک که شهر مرا نمی خواهد و من از به جهان آمدن خود بیزارم... ای خاطره پیر مراعات کن، من پای بودنم ایستادم، من شاهد نابودی دنیای خودم... ای خاطره پیر مراعات کن، من اگر که بمیرم تو هم آهسته میمیری، می بینی سالها به پای تو هم ایستاده ام... ای خاطره پیر مراعات کن...
این ته مانده من اگر برخیزد، دنیای تورا هم بهم ریزد... پس ای خاطره پیر مراعات کن... ای خاطره پیر مراعات کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 15:45  توسط یوسف جوٍن  | 

هر انسانی یک بـــار،

 

برای رسیــدن به یک نــفـــر،

 

دیــر می کند.

 

و پس از آن،

 

برای رسیــدن به کَسان دیگر،

 

عـجــله ای،

 

نمی کند!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 13:48  توسط یوسف جوٍن  | 

گاهی سعی میکند


مردانه بازی کند


مردانه کارکند


مردانه قدم بردارد


مردانه فکرکند


مردانه قول دهد


اماهرکاری کند


زن است


احساس دارد


غروردارد


لطیف است


یک جایی عقب مینشیندمحبت مردش میخواهد


زن است دیگر

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 20:41  توسط یوسف جوٍن  | 

از اینجا به بعد

بقیه ی راه را خودم  میروم

راست است که میگویند "دو نفر انفجار جمعیت است"

پس چه بهتر که یک نفر باشم

خودم

خودم

مهم نیست پشتم خالی بشود یا نه

دست کم

دلم گرم است...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 18:58  توسط یوسف جوٍن  | 

گاهی شعر سراغم را میگیرد؛


گاهی...


هوای تو!


فرقی نمیکند....


هر دو


ختم میشوند به


دلتنگی من!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:52  توسط یوسف جوٍن  | 

دلتنگی هایت را در آغوش بگیر و بخواب …


 

هیچکس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد …

 


این جمع پر از تنهاییست

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:50  توسط یوسف جوٍن  | 

خــدایـــــا ...


  

گـِـــله نـمی کــنم


 

ولــی ...


  

کـمـی آرامتر امتحانم کُــن !!

 

 

بـه خـودتـ قَسَـمــ خســتـهـ ام . .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:48  توسط یوسف جوٍن  | 

خاطرات چقدر عجیبند...



گاهی گریه میکنیم 



به یاد روزهایی ک باهم میخندیدیم..

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:46  توسط یوسف جوٍن  | 

سال هاست منتظر آمدن روزهای بهترم


 

ولی نمی دانم 



چرا هنوز هم دیروزها بهترند....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:44  توسط یوسف جوٍن  | 

کلاغ قصه ها ی من رفت....



رفت تا روزی... 



به خانه ای در یک آبادی برسد



و قصه ای نو را آغاز کند...



و پایان قصه ما نرسیدنش 



به من باشد نه خانه اش...



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:41  توسط یوسف جوٍن  | 

غمگین که میشوی تو، ز من دور میشوی

بازم تو مثل همیشه مغرور میشوی

غمگین که میشوی، نه نگاهی نه خنده ای

جوری همیشه، تو ولی ناجور میشوی

غمگین که میشوی تو ،فراموش میشوم

از ترس اینکه بری خاموش میشوم

تنها برای اینکه پناهت شوم کمی

مثل همیشه میشوم آغوش میشوم

غمگین که میشوی ،نه کلام و اشاره ای

غمگین که میشوی، نه سلام دوباره ای

غمگین که میشوی تو ،کمی سخت میشود

ماندن در این قلب سراپا اجاره ای

غمگین که میشوی تو، همین میشود همین

لعنت به من ،به تو، دریا، آسمان، زمین

لعنت به من که همیشه ،کوتاه آمدم

پاشو بیا عزیز دلم، غمزده نشین

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:36  توسط یوسف جوٍن  |