نفرین نامه

 

 

مي گويند موقع مرگ


همهء زندگي مثل فيلم از جلوي


چشم آدم رد مي شود .


به فيلم زندگي ام كه فكر ميكنم


به مردن علاقه مند مي شوم شايد


آن موقع يك بار ديگر ديدمت!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:27  توسط یوسف | 
غمگینم,,,به اندازه ی پیرزنی که آخرین سرباز آمده از جنگ پسر او نباشد غمگینم,,,به انداره ی پدری که جیبهایش از سفره خالی تر است غمگینم,,,به اندازه ی پرنده ی رهایی که شب اول قفسش است غمگینم,,,,,, _______________ امروز خسته تر از هر روزم کاش میشد گوشه ای نوشت: خدایا خسته ام ,,,فردا بیدارم نکن خستم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:9  توسط یوسف | 
گآهـے دِلَـتـــ از سن و سالت مےگیرد



میخواهے کودکـــ باشے



کودکے بهـ هر بهانهـ ای بهـ آغوشـِـ غَمخوارے پناهـ مے بَرَد



و آسودهـ اَشک مے ریزد



بُــزُرگــــ کهـ باشے



بایَد بغض هآے زیادے را بـےصدآ دفن کنے

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:9  توسط یوسف | 

اون لحظه

که گفتی : یکی بهتر از تورو پیدا کردم


یاد اون روزایی افتادم که

 

به ۱۰۰ تا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم  . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:54  توسط یوسف | 
سلام .....دلم خیلی برا وبم  تنگیده بود  وهم ب دوستانه مجازیم ک واقعا بعضیاشو گل هستن.

 

ی روزی توی خلوت خودم میشینم  همه ماجرا های  ک تو نت سرم اومده برو  براتون مینویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 17:32  توسط یوسف | 

گفته بودی که کشتی ای هستی
دل سپرده به هر چه دریاها
بی مسافر، اسیر چنته ی موج
رهسپاری به شهر رؤیاها

در تلاطم میان طوفان ها
جز خدا، هیچ کس کنارت نیست
ناخدایت خدایِ آبیِ عشق
ساحلی هم به انتظارت نیست

به خدا! ای الهه ی دریا
من هم اینجا غریب و تنهایم
خسته ام از مرارت ساحل
عاشق شور و حال دریایم

هرشب اینجا در این سواحل غم
شاعر شعرهای: ای کاشم...
گفته بودی که کشتی ای هستی
خواستم تا «مسافرت»باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ساعت 21:19  توسط یوسف | 
زندگی رانخواهیم فهمیداگرازهمه گل های سرخ دنیا متنفرباشیم فقط چون درکودکی وقتی خواستیم گل سرخی بچینیم خاری دردستمان فرورفته است؟

زندگی رانخواهیم فهمیداگردیگرآرزوکردن ورویا دیدن راازیادببریم وجرات زندگی بهترداشتن راازلب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطرکه درگذشته یک یاچندتااز آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی رانخواهیم فهمیداگر عزیزی رابرای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطرکه دریک لحظه خطایی ازاوسرزدوحرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی راهرگزنخواهیم فهمید اگردیگردرس ومشق رارهاکنیم وبه سراغ کتاب نرویم فقط چون دریک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم ونتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را هرگزنخواهیم فهمید اگردست ازتلاش وکوشش برداریم فقط به این دلیل که یکبار درزندگی سماجت وپیگیری ما بی نتیجه ماند.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 17:6  توسط یوسف | 
توجه                                                                         توجه             

دیگه دارم مرد میشم تلو خدا خجالتم ندین  امشب میرم خواستکاری بعد برگشتنم براتون تعریف میکنم 

اونقد استرس دارم ک همش میرم دستشویی 

یا خدا خودت کمکم کن هیچ کسی ازم سوالو جواب نبرسه اخ از خجالتم نمیتونم چیزی بکممممم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۳ساعت 15:39  توسط یوسف | 

غمگینم,,,به اندازه ی پیرزنی که آخرین سرباز آمده از جنگ پسر او نباشد
غمگینم,,,به انداره ی پدری که جیبهایش از سفره خالی تر است
غمگینم,,,به اندازه ی پرنده ی رهایی که شب اول قفسش است 
غمگینم,,,,,,
______

امروز خسته تر از هر روزم
کاش میشد گوشه ای نوشت: 
خدایا خسته ام ,,,فردا بیدارم نکن
خستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۳ساعت 15:59  توسط یوسف | 
بـــــــاش….. گـــــــاهــــي اخــــم كـــــــن گـــــــاهـــــي دعـــــــوايـــم كـــــن گـــــــاهـــــي دوستــــــم نـداشتــــــه بـــاش امـــــــــا…. هميشـــــه بــــاش ….مـــــــن طـــاقـــت نــدارم …. كــم مــــي آورم ….تـــــو را ..در لحــــــظــه هــايـــــم....
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 19:35  توسط یوسف | 

لمس کن کلماتی را

که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته های را

که لمس نا شدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را

که خیس اشک است و پر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که میدانی من چگونه

عاشقت هستم.

لمس کن این با تو بودن هارا

لمس کن ...

همیشه عاشقت میمانم

                         دوستت دارم ای بهترین بهانه ام                                                    

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 20:7  توسط یوسف | 

مرگ انسان زمانى است كه:

نه شب بهانه اى براى خوابيدن دارد...

و نه صبح دليلى براى بيدار شدن...!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 20:3  توسط یوسف | 
چون پرنده اگر لرزیدام..زیربارون اگرترسیدم..وحشتم رابه توبخشیدم..سکوتم رابه چشم دیدم..تافهمیدم..چه دل شکنن بودد..این راه من بود این راه من بود..صدباراگرکشیدم سایه ای راسرنبریدم...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:40  توسط یوسف | 

زمستان 

هم به ســَــردی گذشت ...


مثــل دل ِ تـــو ...

از دل ِ مـــن ...

برف هـــایش همه آب شدند ...

مثـــل دلِ مـــن ...

برای ِ دل ِ تــــو ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:1  توسط یوسف | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:43  توسط یوسف | 

بــعــد تــو هــیــچ چــیــز دوســت داشــتــنــی نــیــســت کــــوه غـــصـــه از دلـــم رفـــتـــنـــی نـــیــســـت

حــــرف عــــشـــق تـــورو مـــن بــــا کــــی بـــگـــم  هــــمـــه حـــرفـــا آخـــه گـــفـــتـــنـــی نـــیـــســـت

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 21:8  توسط یوسف | 


این من، ته مانده من است... ای خاطره پیر مراعات کن، حال که در قلب من قلم می میرد، اکنون که در خانه من نفس می گیرد... ای خاطره پیر مراعات کن، اینک که شهر مرا نمی خواهد و من از به جهان آمدن خود بیزارم... ای خاطره پیر مراعات کن، من پای بودنم ایستادم، من شاهد نابودی دنیای خودم... ای خاطره پیر مراعات کن، من اگر که بمیرم تو هم آهسته میمیری، می بینی سالها به پای تو هم ایستاده ام... ای خاطره پیر مراعات کن...
این ته مانده من اگر برخیزد، دنیای تورا هم بهم ریزد... پس ای خاطره پیر مراعات کن... ای خاطره پیر مراعات کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 15:45  توسط یوسف | 

هر انسانی یک بـــار،

 

برای رسیــدن به یک نــفـــر،

 

دیــر می کند.

 

و پس از آن،

 

برای رسیــدن به کَسان دیگر،

 

عـجــله ای،

 

نمی کند!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:48  توسط یوسف | 
گاهی سعی میکند


مردانه بازی کند


مردانه کارکند


مردانه قدم بردارد


مردانه فکرکند


مردانه قول دهد


اماهرکاری کند


زن است


احساس دارد


غروردارد


لطیف است


یک جایی عقب مینشیندمحبت مردش میخواهد


زن است دیگر

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:41  توسط یوسف | 
میترسم اگر یک شب هم راضی شدی به

خوابم بیایی


من به یادت بیدار نشسته باشم..

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:47  توسط یوسف | 

از اینجا به بعد

بقیه ی راه را خودم  میروم

راست است که میگویند "دو نفر انفجار جمعیت است"

پس چه بهتر که یک نفر باشم

خودم

خودم

مهم نیست پشتم خالی بشود یا نه

دست کم

دلم گرم است...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:58  توسط یوسف | 

گاهی شعر سراغم را میگیرد؛


گاهی...


هوای تو!


فرقی نمیکند....


هر دو


ختم میشوند به


دلتنگی من!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:52  توسط یوسف | 

دلتنگی هایت را در آغوش بگیر و بخواب …


 

هیچکس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد …

 


این جمع پر از تنهاییست

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:50  توسط یوسف | 

خــدایـــــا ...


  

گـِـــله نـمی کــنم


 

ولــی ...


  

کـمـی آرامتر امتحانم کُــن !!

 

 

بـه خـودتـ قَسَـمــ خســتـهـ ام . .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:48  توسط یوسف | 

خاطرات چقدر عجیبند...



گاهی گریه میکنیم 



به یاد روزهایی ک باهم میخندیدیم..

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:46  توسط یوسف | 

سال هاست منتظر آمدن روزهای بهترم


 

ولی نمی دانم 



چرا هنوز هم دیروزها بهترند....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:44  توسط یوسف | 

کلاغ قصه ها ی من رفت....



رفت تا روزی... 



به خانه ای در یک آبادی برسد



و قصه ای نو را آغاز کند...



و پایان قصه ما نرسیدنش 



به من باشد نه خانه اش...



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:41  توسط یوسف | 

غمگین که میشوی تو، ز من دور میشوی

بازم تو مثل همیشه مغرور میشوی

غمگین که میشوی، نه نگاهی نه خنده ای

جوری همیشه، تو ولی ناجور میشوی

غمگین که میشوی تو ،فراموش میشوم

از ترس اینکه بری خاموش میشوم

تنها برای اینکه پناهت شوم کمی

مثل همیشه میشوم آغوش میشوم

غمگین که میشوی ،نه کلام و اشاره ای

غمگین که میشوی، نه سلام دوباره ای

غمگین که میشوی تو ،کمی سخت میشود

ماندن در این قلب سراپا اجاره ای

غمگین که میشوی تو، همین میشود همین

لعنت به من ،به تو، دریا، آسمان، زمین

لعنت به من که همیشه ،کوتاه آمدم

پاشو بیا عزیز دلم، غمزده نشین

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:36  توسط یوسف | 

عادت کرده ام

کوتاه بنویسم

کوتاه بخونم

کوتاه حرف بزنم

کوتاه نفس بکشم

تازگی ها

دارم عادت می کنم

کوتاه زندگی می کنم

یا شاید

کوتاه بمیرم

نمیدانم

فقط عادت....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 14:38  توسط یوسف | 

حوصله ندارم چن روزیه اه خدایممممممممممم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:25  توسط یوسف |