X
تبلیغات
ای هم نفس
نفرین نامه

i413141_11.gif (391×59)


اخـــــ ـــ ــــ ـــــ ـــ

خـــ ــــ ـــ ــــــ ـــــــ ـــــــــ ــــــ ــــ ـــدا

جونـــ ـــ ــ ــــ ـــــــ

خیلیــــ ـ ـــــــ ـــــ ـــــــــ ــــ ـــــــ ــ ـــ ــ

دلمــــــ ـــــ ــــ ــــ

گرفتهــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــــ ــــــ ـــــ ـــ ـــ

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 17:55  توسط یوسف | 
ببین نبودنتـــ چه به روز سبز ها می آورد . . .

"آدم" من ...

تــو نــَ بآشی . . .

در حسرت نگاه تــو

"حوا"یتـــ زرد میشود

به همین سادگی . . .

پ.ن: جهان چیزی شبیه چشم های تــوست ...

... : به دنیا اومدم تا عآشقــ "تــ" باشم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 17:42  توسط یوسف | 
به دست خود درختي مينشانم            به بايش جوي ابي ميكشانم

كمي تخم جمن بر روي خاكش             براي يادكاري ميفشانم

درختم كم كم  ارد برك و باري               بسازدبرسرخودشاخساري

جمن رويد در انجاسبز وخرم                شودزيردرختم سبزه زاري

تابستان ك كرما رو نمايند درختم جتر خودرا مي كشايد

حنك مي سازد انجارا زسايه              دل هررهكذر را مي ربايد

به بايش خسته اي بي حال و بي تاب ميان روزكرمي،ميرود خواب شود بيدار و كويد:اي ك اينجا

درختي كاشتي، روح تو شاد....

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 18:27  توسط یوسف | 
چون پرنده اگر لرزیدام..زیربارون اگرترسیدم..وحشتم رابه توبخشیدم..سکوتم رابه چشم دیدم..تافهمیدم..چه دل شکنن بودد..این راه من بود این راه من بود..صدباراگرکشیدم سایه ای راسرنبریدم...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 0:40  توسط یوسف | 

زمستان 

هم به ســَــردی گذشت ...


مثــل دل ِ تـــو ...

از دل ِ مـــن ...

برف هـــایش همه آب شدند ...

مثـــل دلِ مـــن ...

برای ِ دل ِ تــــو ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 19:1  توسط یوسف | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 14:43  توسط یوسف | 

بــعــد تــو هــیــچ چــیــز دوســت داشــتــنــی نــیــســت کــــوه غـــصـــه از دلـــم رفـــتـــنـــی نـــیــســـت

حــــرف عــــشـــق تـــورو مـــن بــــا کــــی بـــگـــم  هــــمـــه حـــرفـــا آخـــه گـــفـــتـــنـــی نـــیـــســـت

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 21:8  توسط یوسف | 


این من، ته مانده من است... ای خاطره پیر مراعات کن، حال که در قلب من قلم می میرد، اکنون که در خانه من نفس می گیرد... ای خاطره پیر مراعات کن، اینک که شهر مرا نمی خواهد و من از به جهان آمدن خود بیزارم... ای خاطره پیر مراعات کن، من پای بودنم ایستادم، من شاهد نابودی دنیای خودم... ای خاطره پیر مراعات کن، من اگر که بمیرم تو هم آهسته میمیری، می بینی سالها به پای تو هم ایستاده ام... ای خاطره پیر مراعات کن...
این ته مانده من اگر برخیزد، دنیای تورا هم بهم ریزد... پس ای خاطره پیر مراعات کن... ای خاطره پیر مراعات کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 15:45  توسط یوسف | 

هر انسانی یک بـــار،

 

برای رسیــدن به یک نــفـــر،

 

دیــر می کند.

 

و پس از آن،

 

برای رسیــدن به کَسان دیگر،

 

عـجــله ای،

 

نمی کند!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 13:48  توسط یوسف | 
گاهی سعی میکند


مردانه بازی کند


مردانه کارکند


مردانه قدم بردارد


مردانه فکرکند


مردانه قول دهد


اماهرکاری کند


زن است


احساس دارد


غروردارد


لطیف است


یک جایی عقب مینشیندمحبت مردش میخواهد


زن است دیگر

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 20:41  توسط یوسف | 

از اینجا به بعد

بقیه ی راه را خودم  میروم

راست است که میگویند "دو نفر انفجار جمعیت است"

پس چه بهتر که یک نفر باشم

خودم

خودم

مهم نیست پشتم خالی بشود یا نه

دست کم

دلم گرم است...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 18:58  توسط یوسف | 

گاهی شعر سراغم را میگیرد؛


گاهی...


هوای تو!


فرقی نمیکند....


هر دو


ختم میشوند به


دلتنگی من!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:52  توسط یوسف | 

دلتنگی هایت را در آغوش بگیر و بخواب …


 

هیچکس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد …

 


این جمع پر از تنهاییست

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:50  توسط یوسف | 

خــدایـــــا ...


  

گـِـــله نـمی کــنم


 

ولــی ...


  

کـمـی آرامتر امتحانم کُــن !!

 

 

بـه خـودتـ قَسَـمــ خســتـهـ ام . .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:48  توسط یوسف | 

خاطرات چقدر عجیبند...



گاهی گریه میکنیم 



به یاد روزهایی ک باهم میخندیدیم..

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:46  توسط یوسف | 

سال هاست منتظر آمدن روزهای بهترم


 

ولی نمی دانم 



چرا هنوز هم دیروزها بهترند....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:44  توسط یوسف | 

کلاغ قصه ها ی من رفت....



رفت تا روزی... 



به خانه ای در یک آبادی برسد



و قصه ای نو را آغاز کند...



و پایان قصه ما نرسیدنش 



به من باشد نه خانه اش...



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:41  توسط یوسف | 

غمگین که میشوی تو، ز من دور میشوی

بازم تو مثل همیشه مغرور میشوی

غمگین که میشوی، نه نگاهی نه خنده ای

جوری همیشه، تو ولی ناجور میشوی

غمگین که میشوی تو ،فراموش میشوم

از ترس اینکه بری خاموش میشوم

تنها برای اینکه پناهت شوم کمی

مثل همیشه میشوم آغوش میشوم

غمگین که میشوی ،نه کلام و اشاره ای

غمگین که میشوی، نه سلام دوباره ای

غمگین که میشوی تو ،کمی سخت میشود

ماندن در این قلب سراپا اجاره ای

غمگین که میشوی تو، همین میشود همین

لعنت به من ،به تو، دریا، آسمان، زمین

لعنت به من که همیشه ،کوتاه آمدم

پاشو بیا عزیز دلم، غمزده نشین

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 15:36  توسط یوسف | 

عادت کرده ام

کوتاه بنویسم

کوتاه بخونم

کوتاه حرف بزنم

کوتاه نفس بکشم

تازگی ها

دارم عادت می کنم

کوتاه زندگی می کنم

یا شاید

کوتاه بمیرم

نمیدانم

فقط عادت....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 14:38  توسط یوسف | 

حوصله ندارم چن روزیه اه خدایممممممممممم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 17:25  توسط یوسف | 


مهربون من !

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!

تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه!

تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!

تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!

تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من!

من زنده هستم! براي زندگي كردن با تو!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 12:23  توسط یوسف | 
بیا دوری کنیم از هم بیا تنها بشیم کم کم

بیا با من تو بد تر شو

                بیا از من تورد شو

ببین گاهی ی وقتی های دلم سر میره از احساس 

                       نه می خوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست

تنم محتاج گرمات زیادی دل به تو بستم

                          هیچ دردی در این حد نیست

من از این زندگی  خستم

                        دلم تنگ میشه بیش از حد...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 1:46  توسط یوسف | 
عجب داغِ تنم بی تو، میگن تب دارم انگاری

همین دیشب، پزشکم گفت: زیادی استرس داری



یقین دارم تو می دونی ، چه حالی دارم این روزها

مثه امروزی که بی تو ، مبدل میشه به فردا



گلوم دردِ بدی داره ، دارم انگار خفه میشم

تو هم نیستی که تو این حال ، بشینی لحظه ای پیشم



بدور از چشم تو چشمام ، مرتب خیسه بارونه

چقدر خستم از این روزها از این تقدیر وارونه



دلم میخواست می فهمیدم که مثل من تو دلتنگی؟!

مثه من خسته و تنها، تو هم داغون از این جنگی؟!



بمیرم من، چرا پاهات ، مثه من داره میلرزه

میگی لعنت به این دنیا ، که یک ارزن نمی ارزه



همه درد و بلای تو ، برای من ، گلِ نازم

نگو دیگه دارم بی تو ، همه دنیامو می بازم



آره مجبور بودیم ما ، بزار دنیا خوشش باشه

همین دنیا که هرلحظه ، داره عشقی رو می پاشه



اگرچه حالِ من خوش نیست ، مثه جون کندنِ اما

دلو خوش کرده ام با این ، که تو سهمِ منی تنها



داری میری ، دارم میرم ، داریم دق می کنیم با هم

دیگه حتی نمیشه زد ، دل خون رو به دریا هم



من امشب تشنه مرگم ، نمی خوام صبحِ فردا شه

دیگه هیچ کس نمیتونه ، مثه تو ، تو دلم جاشه
{-60-}
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 18:52  توسط یوسف | 

سیگار بعدی را روشن میکنم
کامی از لبش میگیرم
بجای لبهایی که چندی است نبوسیده ام
انگشتانم بوی تند سیگار میگیرند
همان انگشتانی که همچو باد
جنگل موهای تورا نوازش میکردند
دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده
دود سیگار است و بس…
سیگارم که به آخر میرسد
لبم را میسوزاند مانند بوسه ای
که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 3:35  توسط یوسف | 

با تو دیشب تا کجا رفتم!

تا خدا و آنسوی صحرای خدا رفتم

من نمی‌گویم ملائک بال در بالم شنا کردند

من نمی‌گویم که باران طلا آمد

پا به پای تو که می‌بردی مرا با خویش

_ همچنان کز خویش و بی‌خویشی _

در رکاب تو که می‌رفتی

هم عنان با نور

پا به پای تو تا تجرد, تا رها رفتم!

شکرها بود و شکایتها

رازها بود و تامل بود

با همه سنگینی بودن

و سبکبالی بخشودن

تا ترازوئی که یکسان بود در آفاق عدل او

عزت و عزل و عزا رفتم

چند و چونها در دلم مردند

که به سوی بی‌چرا رفتم

شکر پراشکم نثارت باد!

خانه‌ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من

تا کجا بردی مرا دیشب؟

با تو دیشب تا کجا رفتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 20:12  توسط یوسف | 
یه عدد از اینها انتخاب کن و نگو برو ادامه مطلب
ادامـــه مطـــلـــب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 11:55  توسط یوسف | 

باز باران با ترانه


با گوهرهای فراوان


می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران


گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین


توی جنگل های گیلان
کودکی نه ساله بودم
شاد وخرم,نرم و نازک


با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو


می پریدم از سر جو
دور می گشتم زخانه


می شنیدم از پرنده
از لب باد وزنده


داستانهای نهانی
رازهای زندگانی


بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا


زندگانی خواه تیره,خواه روشن
هست زیبا
هست زیبا


هست زیبا...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 11:55  توسط یوسف | 

چه رسم جالبیست
محبتت را میگذارند پای احتیاجت
صداقتت را میگذارند پای سادگیت
سکوتت را میگذارند پای نفهمیدنت
نگرانی ات را میگذارند پای تنهایی ات
ووفاداریت را میگذارند پای بی کسیت
وآنقدر تکرار میکنند که
خودت باور میکنی که,تنهایی وبی کسی و محتاج

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:16  توسط یوسف | 
خداونداااا....

قیامتت را برپا کن!!!!

اگر تو خسته نشدی,ما عجیب خسته ایم....خستم....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 19:45  توسط یوسف | 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

زندگی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر و برگ من بی سر و سامان دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 15:54  توسط یوسف | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
همدم لحظات تنهايي شما

همون دیاردل سوخته گان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
دی 1391
آذر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
پیوندها
بهترین راه برای رسیدن بخدا
به نام یکتای بخشاینده ومهربان
www.aradmng.ir
دنیایی باهزار رنگ
بچه هیئتی های اذربایجان
for you
عشق و جدائی
سکووووت دل
همدم لحظات تنهايي شما
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Language" content="en-us">